در اولین برخوردهایم با نازگل، متوجه تفاوت عجیبِ شخصیتمان شدم. او عاشق رنگِ سیاه است و تقریبا ۷۰٪ وسایلش را رنگ سیاه تشکیل میدهد، من از سیاه-گریزانای هستم که حتی برای شرکت در مراسم ختم هم لباس از مامان یا خالهها غرض میگرفتم. این را در مراسم عاشورای حسینی یادم میافتد. میخواهم در مراسمی شرکت کنم و حتی یک دست لباس سیاه ندارم که مقتضای مجلس، آن را بپوشم. به همین خاطر به خرید میروم و شلوار و پیرهنی ( که شبیه به مانتو است ) و شالی مشکی ـ علیرغم میل باطنیام ـ میخرم. در هنگام خرید، روحِ از همهجا بیخبرم که میخواهد به کودکِ درونم دلداری بدهد که «حالا مشکی رنگِ آنقدر بدی هم نیست» با خودش میگوید لااقل اگر برگشتی ایران و باز ختمی بود، دیگر لازم نیست لباس از کسی غرض بگیری.
ای روحِ بیخبر.
کمتر از یک ماه بعد از خرید، پدربزرگم که کهولت، توانِ عمل جراحی را از اون صلب کرده، بعد از جراحی بالاجباری به کما رفت و بعد روحش به ایزد حق التعالی شتافت.
در همان روزهایی که فوت کرده بود و خانوادهام مشغول مراسم ختم بودند، من در لسآنجلس رنجِ عادی-شدن-نبودنم برای خانواده را میکشیدم. دیگر حتی به من زنگ نمیزنند. دیگر اتفاقها را برایشان که تعریف میکنم، هیجانی نشان نمیدهند. پیامهایشان خیلی کوتاه و ماموریتی شده است. بهخصوص بابا. جوابهای بابا، روحم را میآزرد. تمام ذهنم این بود که من چه کار کردهام که انقد باعث ناراحتیشان شدهام. حتی یکشب کابوس دیدم که مامان از دستم ناراضیست و تمامِ شب رنج کشیدم.
تمام این فشارها باعث شد خودم دست به کار شوم و تقاضای اسکایپ کنم. یکبار نه، بعد از چند بار تقاضا و گذشت چند روز راضی شدند. دفعه اول جمعه صبح بود. میشد روزِ چهارمی که پدربزرگم رفته بود. سهتایی خانه بودند. بابا و سعیدرضا ریشهایشان همقدِ من شده بود. به دوتایشان گفتم خیلی زشت شدهاند و حتی اگر ریشِ بلند مد شده است، باید ریشهایشان را کوتاه کنند. خندیدند سهتایی. مامان گفت: «من بهشون میگم گوش نمیدن! تو بگو شاید حرف تو رو گوش کنند!». به نظرم همهچیز مرتب میآید. سالیوان همان شیطنتها را دارد. مامان میخندد و بابا لبخند میزند. انگار یادم نباشد که در رسمِ ما، مردها وقتی ریش بلند میکنند که عزیزی را از دست داده باشند. چرا یادم نیست، نمیدانم.
اسکایپ دوم که میشود روزِ ۷ام پدربزرگ، بابا خانه نیست. مامان میگوید بابا رفته پیش بابابزرگ که در بیمارستان بستری است. انگار بابابزرگ مریض است و پنج پسرش دارند تصمیم میگیرند که ریسکِ عمل را بپذیرند و یا بگذارند بیماری ریز ریز کار خودش را بکند. شوکه میشوم. بابابزرگ قبل از رفتن من حالش کاملا خوب بود. بغض راه گلویم را میبندد. ولی برای خنثی کردن عامل چند برابر کنندهی «رنجِ حاصل از دیدنِ رنجِ عزیز» - که فاصله ۱۲ هزار کیلومتری نام دارد - بغضم را قورت میدهم و طوری رفتار میکنم که انگار خبر خیلی عادیای را از اخبار شنیدهام. مامان میگوید برایش دعا کن. نه که دعا کنی زنده بماند. برایش دعا کن هر چه «خیرش» است اتفاق بیفتد، که خیرش شاید مرگش باشد. قلبم میایستد. مامان ادامه میدهد که اگر زنده بماند با احتمال خیلی زیادی خانهنشین میشود و به پرستاری ۲۴ ساعته نیاز خواهد داشت. یادم میافتد به زمانهایی که بابابزرگ بلند بلند دعا میخواند. همیشه دعا میکرد که خدایا، جانِ من را بدون درد بگیر. نگذار قبل از مرگ، مریض گوشهی خانه بیفتم. بگذار شبیه به یک مرد، در یک لحظه بمیرم.
اسکایپ تمام میشود و افکار پریشان و غیرقابلکنترل به ذهنم هجوم میآورد. نمیتوانم تمرکز کنم. هر روز صبح از مامان و بابا حالِ بابابزرگ را میپرسم. بابا پیامهایم را میبیند و جواب نمیدهد. میدانم این ابداً نشانهی خوبی نیست. ولی کاری از دستم بر نمیآید. با نگرانیای که پس ذهنم هست، زندگی عادیام را دنبال میکنم. بعد از ۳ روز طاقتم از این دیر جواب دادنها و جواب ندادنهای بابا طاق میشود. بعد از چند تماس واتساپ بالاخره مامان گوشی را برمیدارد. بدون مقدمه میپرسم حالِ بابابزرگ چطور است. میگوید امروز صبح عملش کردهاند و به صلاحدید دکترها بیهوشیاش طولانی شده است که درد کمتر بکشد. حالتی شبیه به کما. میگوید به احتمال کمی به زندگی برمیگردد. دیگر «فاصله» و «رنج» و «منطقم» و تمامِ چیزهایی که ممکن بود جلوی گریهام پشت تلفن را بگیرد، کنار گذاشتهام و بلند بلند زار میزنم. مامان خیلی عادی میگوید گریه کن، طبیعیست. ولی خودت را اذیت نکن. دوباره گوشزد میکند که برایش دعا کن، ولی نه برای زندهماندنش، برای هرچه که خیرش هست.
آخر مگر میشود جلوی خودت را بگیری که دعا نکنی عزیزت، شده همراه با رنجِ مریضی، زنده بماند؟ مگر میشود از خدا نخواست خدایا فقط ۴۴ روز دیگر دوام بیاورد که برگردم ایران و بغلش کنم، برای آخرین بار. در حالی که میدانم آخرین بار است. فقط ۴۴ روز - ولو با مریضی - فقط ۴۴ روز. مگر میشود؟
آخرش از مامان میپرسم کی معلوم میشود که بههوش خواهد آمد یا نه؟ جوابش «فردا ظهر» است. یعنی من ۲۴ ساعت میتوانم امید داشته باشم که پدربزرگم را فقط یکبار دیگر خواهم دید.
با خودم فکر میکنم چقدر برایِ مامان، مرگِ بابابزرگ عادیست. با خودم مامان را قضاوت میکنم که بهنظرم مامان، بابابزرگ را بیشتر از رابطهی عروس-پدرشوهر دوست داشت، پس چرا انقدر عادی درباره بابابزرگ حرف میزند؟ مگر میشود دلش برای پیرمردِ مهربان با آن خندههای دلربایش تنگ نشود؟
گریهام را هر طور هست جمع میکنم و به مامان اطمینان میدهم که حالم خوب است. گوشی را که قطع میکند، با فراغ بال گریه میکنم. بلند بلند. راحت. این فکر که نمیتوانم دعا کنم هرطور شده زنده بماند دیوانهام میکند.
روز بعدش بدترین روزی بود که اینجا گذراندهام تا بهاینجا. چشمهایی که از شدت اشک باز نمیشوند، مرور خاطرات نوه-بابابزرگی و غصه خوردن از تکرار نشدنشان و گریه کردن. ترس از اینکه «آخرینبارِ آگاهانه» هیچوقت اجرا نشود. گریه کردن در lab. در راه برگشت به دانشگاه. در دستشویی.
مرور داستانهای قرآنی که با هیجان تعریف میکرد. مرور لهجهی ناز آذریاش. مرور داستانِ شکارهای خرسش. آخ خندههایش. خندههایش. پیرمرد یکی از مثبتاندیشترین آدمهای جهان بود. همیشه میخندید. ندیدم پشتسر کسی بد بگوید. مرور کودکِ درون فعالش. مرور علاقهاش به ماهی. مرور تعارفی نبودنش.
«بابابزرگ پیرم
دستشو من میگیرم
عینک داره با عصا
قصه میگه با ادا
الهی بابام نمیره
هرچند که خیلی پیره»
نازنین ۲-۳ ساله مینشست روزی زانوهای بابابزرگ و با زبان نصفه نیمه برایش شعر میخواند. در پایان شعر خواندن، بابابزرگ با آن خندههایش، بندِ دلِ نوهاش را پاره میکرد. بابابزرگِ من، خوشخندهترین بابابزرگ دنیاست.
روز بعدش، ساعت ۳:۰۷ دقیقه ظهر، که میشد نیمهشب ایران، مامان زنگ زد. میدانستم که خبر خوبی نباید باشد آن وقتِ شب. خبر خوبی هم نبود. از مامان میپرسم چه ساعتی فوت کرد؟ میگوید مهم نیست. فوت کرد دیگر. اشکهایی که وسط دانشگاه سرازیر شدهاند مجبورم میکنند تلفن را قطع کنم. تلفن را قطع میکنم و به مامان میگویم نیم ساعت دیگر خودم زنگ میزنم. دستمال و گوشی را برمیدارم و به گوشهی خلوتی میروم. گریه میکنم. یادم میافتد تهران الان نیمهشب است. گریهام را تمام میکنم. به مامان زنگ میزنم و میگویم حالم خوب است. برید بخوابید.
+ حالت خوب است؟
- بله. برید بخوابید. گریه کردم خوب شدم.
+ یه چیز دیگه باید بهت بگم. طاقتشو داری؟
- بله … بگو.
+ این اتفاقها ۱۰ روز پیش افتاده بودند.
حالم بد میشود. چشمم سیاهی میرود. شروع میکنم دعوا کردن و داد زدن. گریه صدایم را در گلو خفه کرده. مخلوط عصبانیت و ناراحتی از واتساپ عبور میکند و به گوشِ مامان میرسد.
بهش میگویم حق من بود در زمان خودش بدانم. میگوید زمان خودش زمانِ خوبی نبود. حالِ خودِ ما خوب نبود. به تو استرس مضاعف وارد میکردیم. این را که میگوید خیالم کمی راحت میشود. به این خاطر که مطمئن میشوم مامان همان عروسی بود که من ازش توقع داشتم باشد. مطمئن میشوم مامان هم همانقدری که من دلم برای بابابزرگ تنگ میشود، دلش برای او تنگ میشود. با مامان حرف میزنم و شکایت میکنم. گریهام بند آمده است. گوشی را میدهد به بابا.
آخ بابا. من چه دختر بیخاصیتی هستم. الان که باید کنارت باشم و بغلت کنم و بهت بگویم که چقدر بابایت آدم نازنینی بود و چقد دوستش داشتم و چقد متاسفم که دیگر پیشت نیست، به این تلفن لعنتی آویزانم و سعی میکنم صدایِ غمم را به گوشت برسانم. گریهام دوباره شدید میشود. بهش میگویم ببخشید نیستم. میگوید دختر جان، من به توان تو ایمان دارم. ناامیدم نکن. خودت را جمع کن. گریه نکن. گریه کردن ندارد. من برای بابام گریه نمیکنم که تو داری گریه میکنی. غصه خوردن ندارد. همانطوری که دلش میخواست از دنیا رفت. سربلند. بدون درد. ما نباید برایش غصه بخوریم.
گریهام بند میآید. نفر سوم سالیوان است که بیشتر به من توصیه ایمنی میکند که چگونه کمتر غصه بخورم. کی میدیدم که برادر کوچکترم روزی آنقدری بزرگ شود که بشود همراهِ غم بابا؟ که برای بابابزرگش ریشبلند کند و تدارکِ مجلس ختم ببیند؟ خدا را شکر پیششان هست. چقدر برای وجدانِ من دلگرمیست بودنش.
قطع میکنم. شب حلوا درست میکنم. دعا میکنم. گریه میکنم. فاتحه میخوانم. با ۱۰ روز تاخیر. از بابابزرگ معذرت میخواهم که انقدر تاخیر دارم. زمان فوتش را که «دوشنبه ساعت ۵ صبح» به وقت تهران است، با کمک عکسهای گوشی و time.ir به ساعت لسآنجلس تبدیل میکنم. وقتی بابابزرگ پروازش به سمت خدا را شروع کرد، نوهاش صورتش را گرفته بود سمتِ آسمان و خدا را شکر میکرد که بالاخره پاییز به هوای خشکِ این شهر، بارانی عطا کرد.
برچسب:
نویسنده: نوید رستگار