خرید بک لینک
روزی اگر دخترکی را دیدید که اشک میریزد و در خیابان راه میرود و با چشمانش دیوارها و آدمها و مغازهها را میبلعد، فکر نکنید که دیوانه است. دخترک در حالِ گریستنِ دلتنگیهای احتمالی سالهای آتی زندگیاش است.

کشورم یا شهرم هیچوقت در من احساسِ تعلق به وجود نیاورد، ولی یک گوشهی قلبم عمیقا به محلهی 23 سالهام گره خورده است.

خوشبختی دورانِ کودکیام گره خورده بود به بادکنکهای پیتزافروشی «قائم». تمامِ کیکهای تولدم تولید شیرینی «پاسارگاد» بود. وقتی میخواستم درباره وسایل آرایشی بهداشتی، با کسی مشورت کنم راهم را کج میکردم سمتِ داروخانه «پیام» و میگشتم دنبالِ چهرهی آشنای خانم فروشنده _ دیگر آشنا شده بود با من. بیشترِ عینکهای اعضای خانواده از «عینک سازی چشمان سیاه» بود که دو قدم با خانه مادربزرگ فاصله داشت. فروشندهی مهربان «نان صدف» که بعضی وقتها که برای خرید میرفتم، برای مامانم پیغام پسغام میفرستاد که ببرم برایش.

آدمها، آدمها. آدمها یا فامیل دور هستند، یا همسایه، یا همدوره دبستان، یا همکلاسی کلاس زبانِ مهر، یا باشگاه ساعی دیده بودمشان و یا کلاس موسیقی نیستان. خلاصه که هر دو قدم یک بار چشمانم به چشمان آشنایی گره میخورد که حداقل یک خاطره مشترک 4-5 ساعته داشتیم با هم.

دیوارها، درختها، داربست هیات متوسلین به حضرت ابولفضل العباس. من در این اشیاء حل شدهام. یک بار که دلتنگ شدم و از بالایِ میدان تا انقلاب را پیاده رفتم، باید قدمهایم را بشمارم و ببینم خیابانِ عزیزِ من چند قدم است. آن پیچکهای قابفروشی نزدیک خانه چه دلم را میبرند، دلم اگر برایشان تنگ شد، چه کار کنم؟ حتما باید ازشان عکس بگیرم و با خودم ببرم.

جلودارِ هیات متوسلین به حضرت ابولفضل العباس، که من وقتی بچه بودم با خودم فکر میکردم که امام علی باید همین شکلی باشد! برادران مداح هیات که سوزناکترین «ای کاروان، آهسته ران ...» را از حنجره آنها شنیدهام.

باورش برایم سخت است که بعد از 23 سال حل شدن در آدمها و مغازهها و اشیاء محل، باید از آنها خداحافظی کنم. باید به جایی بروم که نه هر دو قدم، که حتی هر بیشتر از 2000 قدم شاید چشمانم به چشمانِ آشنایی گره بخورد. جایی که خبری از حال و هوایِ محرم نیست. جایی که آدمهایش به چشمِ دخترشان به من نگاه نمیکنند، و دلسوزم نیستند. جایی که جایِ دکانهای 2 در 3 متر محلِ من را فروشگاههای زنجیره ای بزرگ گرفته است.

همهی اینها خیلی دردناک است، و همین باعث میشود دخترکِ 23 ساله مثل دیوانهها اشک بریزد.

خیابانِ شهید نامجو، تمامِ خاطرات تلخ و شیرینام، محلولِ در اشکها تقدیم به تو. شاید روزی رهگذری از اینجا بگذرد، و اشکهای دخترکی را ببیند که روی آسفالت، هنوز گرم و تازه، لیز میخورند.

برچسب: خیابان شهید نامجو,خیابان شهید نامجو نقشه,خیابان شهید نامجو مشهد,خیابان گرگان شهید نامجو,آدرس خیابان شهید نامجو,خیابان شهید نامجو کجاست,خیابان شهید نامجو روی نقشه, نویسنده: نوید رستگار تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 13:38

صفحه بندی