خرید بک لینک

صبح در حالی که شارژ گوشیم ۱۰۰٪ بود از خونه اومدم بیرون. چون با استادم میتینگ داشتم و کلی استرس داشتم دیر برسم، یادم رفت «کلید خونه» و «کارت ورود به ISI به همراه کلید لب» رو بردارم.

با اوبر رسیدم ISI. خوشبختانه برای این مواقع راهحل اندیشیدن. میری طبقه ۱۰ بهشون میگی بهت یه کارت موقت بدن که بتونی باهاش وارد طبقه ۹ بشی. رفتم کارت موقت رو گرفتم. منشی خیلی اصرار کرد همین که کارم تموم شد زود برم کارت رو بهش پس بدم.

جلسهم با استادم تموم شد. قبل خروج از ISI کارت موقت رو پس دادم. گفتم شاید دیگه برنگردم ISI. ساعت ۱۲ به سمت وستوود حرکت کردم که برم واسه مهرنوش کادو تولد بگیرم. ساعت ۱۲:۳۰ رسیدم و کتابسرا بسته بود. لعنتِ اول!

شمارهای که روی درش نوشته رو میگیرم:

- سلام. کتابسرا. لطفا پیغام خود را بگذارید تا با شما تماس بگیریم.

+ سلام … میخواستم ببینم ساعت کاریتون چطوریه؟ چون من الان اومدم و پشت در موندم. ممنون میشم باهام تماس بگیرید.

به زنگ اکتفا نمیکنم. میرم از مغازه بغلی میپرسم میدونه ساعت کاری کتابسرا چطوریه یا نه؟ میگه نه!

«ناراحت نشو نازنین! الان میرم واست فسنجون میخرم از Tast of tehran که خوشحال شی!»

پیاده رفتم Taste of Tehran به امید اینکه وقتی دوباره برگشتم کتابسرا، باز شده باشه. همون راهحلِ تیپیکالِ کشتنِ وقت در این جور مواقع!

+ سلام … فسنجون دارید؟

- وایسا ببینم …

[چند دقیقه بعد]

- نه عزیزم .. تموم شده!

+ همم .. چهار تا قیمه بدید پس! ]لعنتِ دوم![

بعد از خوردن نهار میرم سمت کتابسرا. «خدایا … باز شده باشه لطفا!»

نه! باز نشده! عکس میگیرم از شمارهش و با اوبر برمیگردم ISI. نازگل هست خوشبختانه. بهش زنگ میزنم و میاد درِ طبقه ۹ رو واسم باز میکنه. میشینم به کارام میرسم با یه حالِ منتظرِ-تماسِ-کتابسرا ای. زنگ نمیزنه.

خودم زنگ میزنم. برمیداره بالاخره!

- سلام .. کتابسرا.

+ سلام … من همونی هستم که براتون پیام گذاشته بودم …

- عه … بله دیدم پیامتون رو! ولی شمارهتون رو نگفته بودین که باهاتون تماس بگیریم!

+ من فکر میکردم ID caller دارید که گفتید خودتون تماس میگرید!

- نه نداریم …!

+ تا چه ساعتی هستید؟

- تا ۹ هستم.

راه میفتم سمت وستوود. لپتاپم رو میذارم توی لب که کیفم سبک باشه و اذیتم نکنه. اوبر میگیرم! میرم پایین. دو دقیقه مونده به اومدن اوبر، پیام «۲۰٪ شارژ باقیمانده» میاد رو صفحه گوشیم! لعنتِ سوم!

با استرس کمتر مصرف کردن شارژ گوشی _ خاموش کردن wifi و دیتا_ بالاخره میرسم به مغازه. شارژ گوشیم در طی فرآیند چت و عکس و مشورت با آدما هی کم و کمتر میشه. از مغازه میام بیرون. با ۱٪ شارژ. تندی اوبر میگیرم قبل تموم شدن شارژم. همین که راننده اوبر زنگ میزنه ببینه کجام گوشیم خاموش میشه! لعنتِ چهارم!

با تخمین جایِ آخری که GPS نشون داده بود، پیداش میکنم بالاخره. سوار میشم. بهش میگم شارژم تموم شده. بهم یه شارژر میده که بزنم. کلی ازش تشکر میکنم. گوشیم رو میزنم به شارژ. بعد از چند دقیقه میبینم داره شارژ نمیکنه! بهش میگم. میگه عجیبه. یه شارژر دیگه بهم میده. وقتی دارم شارژر اول رو از گوشیم در میارم، چیپش میمونه تو پورتِ گوشیم و شارژر به فنا میره! شارژر دوم رو میده بهم. به نظر خیلی سالمتر از قبلی نمیاد. باز شارژ نمیکنه. لعنتِ پنجم!

میرسم به ISI. میرم جلو چشمی در که باز بشه. ولی در ورودی لابی باز نمیشه. نگهبان هم نیست! یعنی چی؟! هیچوقت اینطوری نشده بود!

با گوشیِ خاموش و درِ لابیای که باز نمیشه و نگهبانی که نیست، منتظر هیچی میمونم. یعنی قراره همینطوری تو خیابون بمونم و نازگل نفهمه رسیدم اینجا؟! لعنتِ ششم!

یکی از تویِ ساختمون میاد بیرون و در باز میشه. میپرم تو. خوشحال از این فتحِ بزرگ میپرم تو آسانسور و طبقه ۹ رو میزنم. ساعت باید حوالی ۷ باشه. میرسم طبقه ۹. سعی میکنم شماره تماسِ اتاقهای ISI رو یادم بیاد که با تلفن جلو در طبقه ۹ به لب زنگ بزنم که نازگل برداره و بهش بگم چی شده و بیاد در رو باز کنه. هیچی. ذهنم پاکِ پاکه! لعنتِ هفتم!

با اینکه میدونم منشی طبقه ۱۰ به احتمالِ خوبی رفته خونهشون ولی باز سوار آسانسور میشم که برم طبقه ۱۰ و بگم که من از اون کارت موقتها میخوام. آسانسور میره لابی. بلهههه! ساعت از ۷ گذشته و دسترسی به تمامِ طبقات جز لابی به مجوزِ سکیوریتی نیاز داره. بهبه. بهبه! لعنتِ هشتم!

به اجبار لابی پیاده میشم. و انتظار هیچی رو میکشم! نمیدونم باید چی کار کنم. به انتظارم ادامه میدم. در آسانسور باز میشه و دو فرشته بر من نازل میشن که بعد از شنیدن داستان خیلی خندهدارم و کلی ابراز تعجب و نگاه عاقل اندر سفیه، راضی میشن با گوشیشون به emeregency call زنگ بزنند. بهم میگن که زنگ زدیم و گفتن که میان. ازشون تشکر میکنم. دو فرشتهی نازل شده از درب شیشهای لابی میرن تو خیابون و محو میشن.

منتظر میمونم. منتظر سکیوریتی که دقیقا نمیدونم میاد یا نه. سکوت و خلا داره دیوانهم میکنه. نمیدونم چند هزار دقیقه گذشت تو ذهنم که بالاخره اومد! بهش میگم ماجرا رو. میگه من نگهبانِ این ساختمون نیستم. من نگهبان ساختمون بغلیام. نگهبان این ساختمون الان نیست. میگم میشه لطفا لااقل شماره اتاقها ISI رو بهم بدین؟ یا بهم بگین چطوری میشه با تلفن جلو در اتاق به اتاق ۹۱۸ زنگ زد؟ میره سمتِ میز نگهبانی و پرونده طبقات ساختمون رو میذاره جلوش. به هیچ نتیجهای نمیرسه. میگه من نگهبان این ساختمون نیستم و نمیدونم باید چی کار کنی. شارژر خودم هم تو ساختمون بغلیه. میگه میتونم واست کارت بزنم که بری طبقه ۹ شاید دوستت رو پیدا کردی. به نظرم راهِ نزدیکتری میاد. قبول میکنم. میرم طبقه ۹.

طبقه ۹. سکوتِ مطلق! در میزنم به امید اینکه کسی باشه صدای در رو بشنوه و در رو باز کنه. با تلفن هی کلنجار میرم که بفهمم چطوری کار میکنه. صدای رد شدن آسانسورها میاد. همهشون مقصدشون از بالا به پایینه. همه دارن میرن خونههاشون و من در طبقه ۹ام یک ساختمون در فاصله چند متری نازگل گیر کردم و نمیدونم چطوری بهش خبر بدم اینجام. واقعا مسخرهس! یعنی اتفاق خندهدار تر از این نمیتونه پیش بیاد. بیخیال میشم. میشینم رو زمین. به فرشتهها ایمان آوردم. قطعا کسی هست که بخواد بیاد طبقه ۹ و بره تو. کسی هست که بر من نازل بشه. منتظر میشینم. صدای حرکت آسانسورها اذیتم میکنه.

آخ اگه لپتاپم پیشم بود چقد خوب بود همهچی! چرا قبلِ رفتن گذاشتمش تو لب؟! لعنتِ نهم!

اگه صبح کارتم رو جا نذاشته بودم. اگه امروز روز خیلی شلوغی نبود که شارژ گوشیم با این سرعتِ وحشتناک تموم شه. اگه با خودم شارژر آورده بودم. اگه کلید خونه رو آورده بودم و بعد از خرید مستقیم رفته بودم خونه. اگه کارتِ موقت رو پس نداده بودم. اگه شارژر اول، نشد شارژر دوم راننده اوبر سالم بود. اگه شماره موبایل نازگل، یا شماره تماسِ مستقیم اتاق لب رو حفظ بودم. اگه نگهبان ساختمون مرخصی ساعتی نرفته بود. اگه نگهبان اون یکی ساختمون میتونست از تو اون پروندهها شماره تماسِ مستقیم اتاق رو پیدا کنه. اگه میدونستم با تلفن دم در طبقه نهم، چطوری شماره اتاق ۹۱۸ رو بگیرم. اگه .. اگه .. اگه. وسطِ هجوم اگرها بودم که درِ آسانسور طبقه ۹ باز شد و فرشتهی سوم بر من نازل شد. بعد از دیدن قیافهی شدیدا زار ام، کارتش رو زد و درب طبقهی ۹ به روم باز شد! آزادی!

برچسب: انتظار,انتظارك صعب,انتظارك صعب كلمات,انتظار الفرج,انتظار الحبيب, نویسنده: نوید رستگار تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 13:16

صفحه بندی