میگوید نه. میگوید خوشحال است که من انقد بزرگ شدهام. که من میخواهم پیشرفت کنم. میگوید فقط دلش تنگ میشود. یک دلتنگی مادرانهی عادی. میگوید نباید به دلتنگی مادرانه خورده بگیری. میگوید خودت مادر که شدی، میفهمی.
من گریه نمیکنم. من فقط بغض میکنم. نباید گریه کنم. با خودم عهد بستهام، گریه نکنم. قرار گذاشتهام آخرین تصویری که از من دارند، یک لبخند باشد. یک لبخند از سرِ عشق.
ساعت ۱۱ که میشود، عمهها به خانهمان آمدهاند. یادِ مراسم ختمِ آقاجان میفتم ناخودآگاه. چه شباهت عجیبی هست میان مراسم ختم آقاجان و مراسم خداحافظی من. بغض دارد امانم را میبُرد. چای تعارف میکنم. بقیه چای مینوشند و من بغض را با چای قورت میدهم.
ساعت ۱۲ میشود. عمو و زنعمو میآیند. بعدش هم شوهرخاله میآید که بگوید چه حیف که نمیتواند در فرودگاه ما را همراهی کند.
میگویند لباسهایت را بپوش که راهی شویم. ساعت ۱ است. میروم لباس بپوشم و صلوات میفرستم به «حیا» که فرصت تنها بودن در اتاق هنگام تعویض لباس را به من هدیه کرد! دو سه قطره اشک میریزم که بغضم سبک شود. با این فکر که «نازنین جان ... قرار نیست در فرودگاه گریه کنی. لبخند بزن. بگو من عاشق همهتان هستم. بگو چقد دوستشان داری. برایشان بهترینها را آرزو کن. بغلشان کن. لبخند بزن. لبخند بزن. گریه نکن.» بغضم سبک شده و ایمان دارم که قرار نیست در فرودگاه گریه کنم.
از اتاق بیرون میآیم. حاضرم. برویم. یکی از چمدانها را سالیوان گرفته، دیگری را عمو و سومی را بابا. کریآن هم دست شوهرعمهام است. کولهپشتیام را خودم گرفتهام. چمدانهایم در ماشینها پخش میشوند. دنبال مامانبزرگ میرویم و ۵ نفرمان در ماشین تکمیل میشود. در راه فرودگاه، هیچکس غمگین نیست. من همان لودهبازیهای همیشگی را در میآورم. مامانبزرگ و بابا میخندند. مامانبزرگ برای آخر و عاقبتم دعا میکند. همهچیز به نظر تحت کنترل است. سر راه عمو سیروس با زنعمو و دوقلوها، به صفِ ماشینهای فامیل اضافه میشود.
فرودگاه. سالیوان و عموها میروند که ماشینها را پارک کنند. چمدانها با کمک بقیه اعضای فامیل منتقل میشوند به فرودگاه. مهرنوش و حانیه را میبینم. خوشحالم که هستند.
منگام هنوز. گنگام. دلم شور میزند. با دوقلوها و پژمان خودم را سرگرم میکنم. با عمهها و زنعموها عکس دونفره میگیریم. میخندیم. از این خنده الکیها. از این خندههایی که صدایشان بیش از حدِ طبیعی بلند است. برای اینکه فریاد بزنی: «ما ناراحت نیستیییییم!».
دایی میآید. خالهها میآیند. پسرخالهها. عروسِ خاله. همه هستند. من چقدر خوشبختام برای داشتن بهترینهای زندگیام در سختترین لحظهی عمرم. خوشحالم. ناراحتام. دلم تنگ میشود.
همه هستند. جز بابا. مثل همیشه مشغول پیش بردنِ کارهاست. در صف گیت ایستاده است. بابا تو همیشه پدرانه، پیش ما نبودی. نگاهش میکنم. چقدر پدرانه خستهای بابا. فدای قدِ خمیده و چشمهای خوابآلودهات بشوم من. فدای سبیلت که مردانگی ازشان میچکد. دلم پر میکشد برایش. میروم کنارش میایستم. کمی به من توصیه پدرانه میکند و من بهش اطمینان میدهم که میدانم. که بزرگ شدهام. خیالش که راحت شد، میگوید برو پیش بقیه. زشت است.
میروم پیش بقیه. عمو که میبیند یک چشمم به باباست میگوید که من میروم پیش بابات. خیالم از آن سمت راحت میشود. سالیوان میآید. فکر میکنم به اینکه سالیوان هیچوقت به خاطرِ رفتن من گریه نکرد. برعکس من که هفته آخر هی او را میدیدم و گریهم میگرفت. با خودم میگوید نکند برایش به اندازه کافی خواهری نکرده ام؟ نکند دوستم ندارد؟ بعد یادم میافتد که نه. او همیشه در ابرازِ احساساتش سخت بوده. برعکسِ من.
مامانبزرگ دستم را میگیرد. «خوبی مامان جون؟». بهش اعلام میکنم که خوبم. میداند دروغ میگویم ولی با این وجود یک «خدا را شکر» در فضا آزاد میکند.
بابا صدام میکند. میگوید باید بروم داخل. میگویم میروم داخل و برای خداحافظی بر میگردم. آقای نگهبان میگوید نمیتوانی برگردی. صف خیلی طولانیست و دوباره بخواهی در آن بایستی به پرواز نمیرسی. مثل بچهها، اشکم در میآید. وای نازنین. نازنین. قرار بود قوی باشی. قرار نبود گریه کنی. وای نازنین. گریه نکنی. عمو میگوید نگران نباش. برو برگرد. میروم. بدو بدو میآیم بیرون. یک ربع وقت دارم. پانزده دقیقه. نباید گریه کنی نازنین. نباید.
به همه میگویم که یه ربع دیگه باید از گیت دوباره رد شوم. همه دایره ایستادهاند. پسرخالهها دلقک بازی در میآورند. من میخندم. ولی تلخ میخندم. دلم برای هر سهشان تنگ میشود. دلم برای سر به سر گذاشتنهایشان، اذیت کردنهایشان. میخندم. ولی تلخ میخندم.
لحظهی بغل فرا میرسد. از دورترینها شروع میکنم. دوقلوها. پژمان. زنعموها. شوهرعمه. عمهها. صدایم میگیرد. خالهها. اولین اشکها ظاهر میشوند. وای بر من. دایی. «دلم برات تنگ میشه دایی!». محمدرضا. عبدالرضا. مجید و رژای عزیز. رژا زار زار دارد گریه میکند. عمو. «شما مثل بابایین برام عمو. خیلی دوستتون دارم!». دارم گریه میکنم. رسما دارم گریه میکنم! خوشبختانه ولی متین. ولی کاش این متانت ادامه داشت نازنین. کاش.
مامانبزرگ آتش میزند به جانم. دارد یک گوشه برای خودش گریه میکند. آخ مامانبزرگ. گفتم نیا فرودگاه. گفتم نیا. گوش نمیکنی. بغلش میکنم. گریهاش سخت میشود. یادم نمیآید آخرین بار کی گریه مامانبزرگ را دیدم. نمیتواند حرف بزند. قسمش میدهم گریه نکند. اشاره میکند وایسا. میایستم. نمیفهمم چه میخواهد. متعجب و با اشک نگاهش میکند. شروع میکند دورم راه میرود و گریه میکند. خاله و مامان و بابا جلویش را میگیرند! تازه میفهمم. تازه میفهمم. وای مامانبزرگ. قرار نبود انقدر شرمندهام کنی مامانبزرگ. بوسش میکنم. به سختی میگوید «سنی آلاها تاپشیدیم!» با کمک خاله مینشیند. بوسش میکنم.
مامان. نه. قدمهایم سنگین است. مامان نه. مامان نمیخواهم. مامان نگو باید روزهی بغلهایت را بگیرم. مامان. مامان. تصدقِ مهرت مامان. مادر دختری اشک میریزیم. به هم میگوییم مواظب خودت باش. میگوییم چقد دوستت دارم. در این حالِ نامساعد، فقط باید توقع خروج جملههای بدیهی و کلیشهای را داشت. دوتایی راضیایم به همین. سفت بغلش میکنم. وای که آغوشت امنترین مختصات جهان است مامان! از ترسِ اینکه حالش بدتر نشود، دل میکنم از مامان. بهزور.
سرم را بر میگردانم. میبینم پسرک ۲۰ ساله، دارد مثل کودکیهایش گریه میکند. ای جانِ خواهر. بالاخره بیحوصلگیهای این هفته آخرت را گریه کردی. ای جانِ خواهر. بغلش میکنم. دیگر متانت و حیا را گذاشتهام کنار. دیگر نفسم بالا نمیآید که حتی بتوانم به گریه نکردن، فکر کنم. به جای نفس کشیدن، هوا را با هق هق بیرون میدهم. هیچی نمیگوییم. خواهر برادری هم را بغل کردهایم و گریه میکنیم. طولانی. نمیدانم چند دقیقه طول میکشد. صبرِ جمع لبریز میشود. عمو و بابا من را میکشند عقب و پسرخالهها، سالیوان را. به زور از بغل هم جدا میشویم. عمو میگوید که دیگر باید بروی. عمو و بابا من را میبرند داخلِ صف. عمو بغلم میکند. سرم را میگذارم روی شانههایش و گریه میکنم. مثل بچهها. عمو میگوید قوی باش دختر جان. اشکهایم را پاک میکند. گریه نمیکنم دیگر. در سکوت صف را به انتها میرسانیم. نوبت من است. عمو میرود سمتِ بقیه. من ماندهام با بابا. که کولهپشتیام روی دوشش است. بغلش میکنم. بابا گریه نمیکند. کولهپشتی را میدهد دستم. از پیشانیام میبوسد. میگوید مواظب خودت باش دخترم. میبینم که چشمش قرمز شده. بابا تو حتی «پدرانه» گریه میکنی. بغلش میکنم سفت. «دوستت دارم بابا». آخرین اشکهایم که تلاشِ بیحاصلی برای مخفی کردنشان کرده بودم سرازیر میشوند.
از گیت رد میشوم و فکر میکنم به اینکه این چندمین عهدی بود که با خود بستم و شکستم؟
برچسب: عهد شکنی در حل جدول,عهد شکن,عهد شکنی,عهد شکن محسن چاوشی,عهد شکن نیست,عهد شکنی با خدا,عهد شکنی در قرآن,عهد شکن محسن چاووشی,عهد شکن شعر,روح انگیز عهدشکن,
نویسنده: نوید رستگار